یادداشت بیست و چهارم

 

تهران دست خودش نیست ! ... باور کن

 

پیاده رَوی های این اطراف همیشه خاکستری ست . سالن های سینما همیشه خاکستری ست . پل های زیرگذر ، روگذر و عابران پیاده حتی همیشه خاکستری ... بهار ، تابستان و دوباره بهار حتی ، همیشه خاکستری ست .

چسبیده ام به نیمکت سرد روبه روی درهای خروجی غرب . سانس بیست وسه و سی تمام شده است و گمانم ، از صورت غمگین تو با نارنجی تند نمی گذرد ...چشم هایم اما خیره به زن هاست ... زن های کاسته شده در کلمات . زن های کمرباریک با سینه های درشت ، زن های ملیح با لبخندهای متینِ سربه زیر ، شهرزادهای گیسو کمند با مادرانه های مهوع شان ! خواهرانه های تکراری ، در تَق و توقِ آدامس های اُربیت بدون شکر ، و چکمه های معطل منتظر از اواخر شهریور ... تهران شبیه دنیا نیست ... و این زن های شبیه هم ، شبیه هیچ کس اند ! تنها صورت تو با نارنجی تند از خیالم نمی گذرد . یکی با اخم ، یکی خیره به چشم های من ، وقتی برای خاموش کردن چراغ می روم ... تهران شبیه دنیا نیست و ماتم اش آهسته سُر می خورد به کفش های پیاده روی ت ، به روسری های رنگی ت و سر می رود از آب انار ترش تو با گُل پر زیاد .
تهران شبیه دنیا نیست ، اینجا دست خودت نیست اگر رفاقت ات چیزیست ، شبیه مزه ی ترکیبی عرق با دیازپام ده ! دست خودت نیست ، باید مخفیانه قی کنی در جوب های پهن خیابان پهلوی و سیگار شریکی بعدی را جایی حوالی فرشته روشن کنی ، از نو ... تهران همیشه چیزی ست شبیه تو ! شبیه اتاق های مشترک مان . شبیه مشق نوشتن با لذت درون قفس ! شبیه نوشابه ی نارنجی در سربینه ی حمام های عمومی ، و شلوارهای گرمکن قهوه ای با سه خط موازی که می رود تا دور ، دور ، و رهایت نمی کند هرکجای زمین که نفس بکشی .
تهران شبیه دنیا نیست . و این ماتمی که حل می شود هر روز در چای صبحانه ، و قرص های آبی ریزی که فرو می دهیم به زور ، شبیه دنیا نیست . ما به شکل حیرت آوری شبیه هم شده ایم و به شکل حیرت آوری ، در کادرهای بسته ی تن مان مجسمه های بلاهتی را حمل می کنیم که هیچ کجای دکوراسیون شهری جا نمی شوند ! هیچ کجای این زمینه ی خاکستری زیبا نمی شوند . باور کن خواهرجان . باور کن .

 

 

/ 3 نظر / 16 بازدید
عبدالله

من هم باور کردم

داهول

سلام دوست عزیز؛ وب قشنگ و با حالی داری، مطالبت هم با محتواست. من داهولم، از این که افتخار دادی و حرف ام رو میخونی خوشحالم، فکر کنم ارزش اینو داشته باشم که یه بار به هم سر بزنی! درسته ما همدیگرو نمی شناسیم و تا حالا هم و ندیدیم ولی خوب همیشه همین طوری آشنائی ها شروع میشه و بعد دوستی های محکم رو شکل میده، حرف های زیادی برا گفتن دارم، حکایت های تلخ و شیرین گذشته که به درد آینده می خوره؛ بهت از همه چیز میگم: سیاست، فرهنگ، اقتصاد، اجتماع و ....؛ حرف بیخودی هم نمی زنم، درسته تازه به دنیا اومدم و هنوز بچه ام، ولی حرف ام حرف های بزرگتر هاست بعضی هاشو شنیدم، بعضی هاشم خوندم، یه کمیشم دیدم، بهت قول میدم بیشتر حرف هام رو تو هیچ سایتی پیدا نمی کنی، چون کشاورزی که منو ساخته سعی می کنه از لا به لای کتاب ها حرف های تازه برات در بیاره، رو هم رفته فکر می کنم مترسک خوبی ام، لا اقل ارزش یه بار دیدن رو که دارم ... !!!!!

...حزب الله

سلام این لطیف گویی ها خوب است عشقی است که ذره ذره وجود آدمی را در هر ثانیه همچون سنگ در آتشفشان می سوزاند هر انسانی به این این نمی رسد وهر انسانی هم که رسید قلبش تاب مقاومت ندارد وفرار می کند عشقی که سرد شود آتش جهنم در برابر آتش این عشق عشقی که شهوت را به ستوه می آورد مرا اعف کنید خدای تبارک وتعالی از درون سینه ها وآنچه می گذرد آگاه است و می پرسد و.. می پرسد محمد این ها امت تواند! اَلله جَلَّ جَلالهُ