یادداشت هشتم


آدمهای نیمه ، نیمه بریده شده ، از پایین تنه به بعد ! می دوند از کنار هم و هی می رسند به من

بوق ...

قل می زند بچه توی کوچه ها ، وول می خورد اسپرم با دوام توی لوله ها ! مردک مضحکی هم بازی دو جوجه غاز چاق !!! ... توله ها !

بوق ...

زهرمار بنوشید در ساعت عصر ، زهرمار تا ته حلقم . . .

دود ...

سرم تیر می کشد تا بن کمرم و تهوع سرگیجه آور من از عصر پنج شنبه تمام نمی شود ، و صبح شنبه باز نیمه نیمه آدم که وول می خورند و آخر کار ... من ...

دود ، درد ، بوق ...

بوق ...


/ 7 نظر / 8 بازدید
محمد

سلام از کامنتی به اينجا رسيدم و حالم بهتر شد شعرهای خبوی داريد و يک چيزی که به نظر من خامدستانه رفتن سراغ زبان است و بازی کودکانه با زبان (صراحت من را ببخشيد) و به نظر شما بازی های زبانی در جهت شکستن سيطره روزمرگی معنا بر زبان و پيدايش فرمی نو از آن. همه را می دانم و ولی گاهی به تشبث نزديک می شويد. ور رفتن با زبان هم ممارست می خواهد هم علم وافر هم زبردستی شعبده بازانه. گاهی فکر می کنم فقط کار ديوانه هاست. هولدرلين دور سرم چرخ می خوردُ می خورد زمين و می رود. زنده باشيد و پايدار

رضا

نه بهار خانم. من ميدنوم کلی شعر سوتی دارم. همه همينطورند. من اين شعرهای سوتی رو سانسور نميکنم که ببينم ايرادشون چيه و تکرار نکنمشون. يادته يه بار ميگفتی رضا شعرای بدشو تو کارگاه ميخونه؟ راستی کتاب دوستم رو خوندی؟

ازاده

خدا اجرتان بدهد که شما يک جايی را باز کرديد که ۴ نفر بتونن بيان عقده های قلمبه شده ی ادبيشون رو خالی کنن.

حامد رحمتی

ممنونم از اظهار لطفتان بهاره عزيز خوشحالم که با وبلاگ شما اشنا شدم هرچند قبل شعرهايت را خوانده بودم شعر بااین که خط روايی مشخصی داشت ولی توانسته بودی ازتمهيدات قابل توجهی اين کسالت را دو چندان کنی من تعريفی که از شعر امروز دارم همين سادگی زبان و برخورد عادی با شعر است قکرمی کنم ان دوره گذشت که بخواهيم با حرفای بزرگ مخاطب را از خوانش شعر باز بداريم موفق باشی لینک شدید با مهر واحترام