یادداشت سی و ششم

 

Rappelle - toi Barbara

 

مرا که می شناسی ؟ من عاشق پلاک های مفقوده ام .عاشق واژه های دشوارآلمانی از زبان پیشوا. عاشق یونیفرم های خاکستری سربازهای روس .فرماندهان بی ادبِ "ناپلی". پارتیزان های خوش قیافه ی مفلوک. مرا که می شناسی ؟ من کاشف پلاک های مفقوده ام. فلورانس نایتینگلی خوشگل درست وسط جنگ های تن به تن. من عاشق درهای آهنی بزرگ ام.عاشق کلاه آهنی. پیاله های آهنیِ چِرک. عینک های پَنسی با دسته های فلزیِ سرد-چیزی شبیه همین که به چشم این آقاست ! لعنتی ...- عاشق قوطی های زنگزده ی ترسناک، پرازنامه های سربازهای یوگوسلاو برای نامزدهای جوانشان. فقط به همین درد می خورده ام این همه سال.می فهمی؟ پلاک های مدفون در گل و لای را کش رفته ام ، وحالا اتاقم پر است از مردهای قدبلندِ شجاع که افتخارمیهن عزیزیشان بوده اند، اما، برای کسی نگو. من علاقه ای به رهانیدن خانواده ای از نگرانی نداشته ام .هیچ وقت.من عاشق منورهای آن سوی رودخانه ام –ساعت هشت شب و بعد هم صدای تک تیری ، چیزی ... - من فقط عصرها سازدهنی می زنم –که این هم نقشه ی نیکلا بود برای عادی جلوه دادن موضوع . می فهمی که ؟- مخروبه هایی به نام شهر، پل های غیرقابل عبورو البته "باربارا".... هی !"باربارا به یاد آر" !  لعنتی ....

حالا فقط وقتی که روبه روی آینه ام ، و سعی می کنم  کلاه پشمی خاکستری ام را روی سرم محکم کنم ، و خبر ترور ناموفق پیشوا  را برای نیکلا ببرم ، چیز آزاردهنده ای روی تی شرتم هست ؛ fuck’em all on  2012

و من حس می کنم که متاسفانه جنگ تمام شده است ومن مانده ام و"پسری با پیژامه ی راه راه" که ظاهرن به آرزویش رسیده لعنتی ! .... لعنتی ...

 


/ 23 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيروان

يدار باشِ جهان از كامِ بازِ شاعر سورِ شعر را هوار مي كشد به انتظار تنها يك انسان درود بر شما دعوتيد به خوانش و نقد پايدار و شادزي

مرضیه انساندوست

من و انبوه دشمنان فرضی اطرافم بیش از حد این مانور را جدی گرفته ایم تو استتار کرده ای... سلام مهربان " پرده را کنار بزن " با شعری در 8 اپیزود به روز است و چشم به راه قدم رنجه کنید

دالکاف

درود اکنون که تو پیدا نمی شوی من نیز خود را گم می کنم شاید ببینمت !

بهار

سلام عزیز با شعری تازه به روزم ومنتظر نظر ارزشمند شما ممنونم

دانیال

برق نگاه ات مرا گرفته است، به عیادت ام حتما بیا ...

امین

سلام چن تا از نوشته هاتون رو خوندم قلم شما قابل تحسین است اما آیا می نویسید تا فهمیده نشود؟! چرا شعر و ادبیات داستانی ما به سمت پیچیده گویی حرکت می کند؟! چرا مفاهیم ساده را باید پیچیده گفت؟!

محمدرضا

زیبا بود خانم بهاره.یادداشتی شگفت انگیز و تاثیرگذار. منتظرتون در وبلاگم هستم.

absolution

چقدر علاقه دارم به ساختن نمایشنامه ای که تو اون همه آدما پلاک داشته باشن... جرا با خوندن این پست به این فکر افتادم... خود نیز نمی دانم!!

فرزاد

سلام بهار جان. نمی دونم چرا هر دفعه که این شعر رو می خونم یه حس خوب و عجیب بهم دست می ده، به خصوص اگه حالم گرفته باشه. انگار نویسنده خودش وسط ماجرا بوده. نمی دونم....

albert

na khob na bad yekam irad dari onam bemorore zaman dorost mishe age khasti darmorede falsafe komak mikonam movafaq bashi