یک شعر / از دریچه‌ی شعر ایسنا

 

«... و حیرت ابتدای فراموشی‌ست»

 

این حیرانی مداوم چشم‌های من

از رنگِ ماتِ شب است

ماسیده بر اشیای اتاق

پریدن پلک چپم اما، نشانه‌ی خوبی نیست!

.

نترس!

فاصله‌های افتاده بین نفس‌هام

اجزای تلخ آن شب است

پاشیده بر شاخه‌های درخت

پرهای ریخته کنج اتاقم اما، علامت خوبی نیست!

و

این باد می‌برد مرا یک روز

از هول پیچیده توی دامنم بفهم

از موهای پیوسته آشفته‌ام

و انتخاب قهوه‌های صبحانه

بدون شکر ...

این شهر می‌برد مرا

از دست‌های بی‌هوایم پیداست

که پاک می‌کند رد تو را

از آسمان بالای خانه‌ام

از جست‌وجوی بی‌دلیل صدای تو در کافه‌های شلوغ

و از حیرت مداوم چشم‌هایم بفهم.

.

ـ نترس!

دست‌های تو خوب یادم هست

اشیای رنگیِ آویز از سقف اتاقم

و نوازش به ندرت انگشت‌های تو را

انگار که عطر آشنایت هنوز

چسبیده به انحنای سینه‌ام

و کبودی پلک‌های توست

چسبیده به پرهای گردنم هنوز ...


نگاه کن که من عاشق گنجشک‌های این شهرم

با طوقِ نازک‌شان از گوگردِ پایتخت

اما

به کوه‌های شمال تهران که خیره می‌شوم

تاجری فریب‌خورده‌ام

که دلش سخت هوای پرنده‌ی سبزش را کرده است.

 

http://isna.ir/fa/news/91061508796/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C


/ 0 نظر / 14 بازدید