یادداشت بیست و پنجم

 

مرا راه صوابی بود گم شد/... مرا گویی کجایی؟ من چه دانم؟

 

همه چیز از دست های بی ربط  ، به شعارهای روی دیوار ، در محله ی شاپور شروع شد . از عکسی سیاه و سفید که مادرم را روی پای پدرش ثبت کرده است ، حوالی بهارستان . از داوود مقامی مرحوم ، که به شکل مرموزی از اقوام ما بود ، و جدن معتقد بود که : " گر چنگ و نی و تار نبود ... و ... گر زن و باده مددکار نبود " ... بگذریم ، من اهل مناسبات فامیلی نیستم .

 از دیزی سنگی بی ربط به فست فودهای بین راه در جاده ی کرمانشاه – همدان شروع شد . اتوبوس های شرکت واحد ... از اینکه فقط گلریز ایستگاه قرارمان را می دانست و این نشانه ی خوبی بود ! نشانیِ بی ربطی از کوچه هایی که قرار بود بعد از این در شعرهای من دور بزنند .

همه چیز از مبانی هنرهای تجسمی رد شد . اعضای هیئت مدیره شرکت شما ، و منشی قدکوتاه دکتر یادگاری ، که مدام منتظر ساعت هفت بود . تمام زخم ها از خوره های هدایت می گذرند . تمام اتوبان ها از کنار بالش من . و رویاها ، از سبیل مردهایی که در عوالم خواب و بیداری برای تو از شیخ صنعان و شیخ بهایی و مقبره ی شیخ های دیگری ...  بگذریم . من زن خیالبافی نیستم !

همه چیز از ربط میان سینه بندهای خیس ، آویز به جارختی ، و تشت های برگشته ی گوشه ی حمام شروع شد . همه چیز از انعکاس آینه بر درهای کمد ، حوالی هشت صبح ، و پسری نابالغ با ژاکت بنفش کنار دکان تکبیری . کوه در معانی دیگری به غیر از کوه ! و کوچه ی بن بستی درست قبل از میدان دربند ...

از شروع اش زمان زیادی گذشته است اما ،  در هرچه از کنکاش بی وقفه ات در چشم های من به دست آمد ، نقطه ای سیاه هست که مهم نیست . از هرچه در بلع پیوسته ی کلمات ، در صبحی ناشتا به ذهن تو رسید ، نقطه چین های بی موردی هست ، که مهم نیست . از هرچه در مرور بی اختیار گردنم از نوار مغزی ات گذشت ، خال سیاه تنهایی هست ، که مهم نیست ...

من ، زن نوستالژیکی هستم . و طبق نشانه شناسی های معتبری که فقط تو "می دانی" ! روسری های قرمز رنگ را برای مترجمان زبان عرب سر می کنم ، و روسری های زرد را برای اساتید نقاشی دیواری .

تو از سوسور چه می دانی جانم ؟ از لکان چه می دانی ؟

 

 

/ 3 نظر / 16 بازدید
علی اکبر حیرت

سلام گرچه زاده ی همدانم ولی هیچ نمیدانم نه از سوسور و نه از لکان ولی نوشته زیبا و اون روسری زردت که برای من نقاش سر کردی برایم کافی بود که متن را با لذت بخوانم قلمی توانا داری و فکری خوب امید که موفق باشید دوست

بانو

اگه دوست داشته باشی میتونم یه قالب اختصاصی واسه وبلاگت طراحی کنم

عبدالله

یادش بخیر .. قبلنا تا میومدیم یه نوار بزاریم گوش کنیم بابام میگفت نوار اون خواننده هه که رو تخت بیمارستان میخوند رو بزار و منظورش داوود مقامی بود و تقریبا دیگه من اون کاست رو از حفظ شده بودم .. خلاصه که بهاره خانم دف رو جا انداختی! گر دف و چنگ و نی و تار نبود .. گر زن و باده مددکار نبود .. همه از غصه ورم میکردیم .. زحمت از بزم تو کم میکردیم(2بار) .. آخدا گوش اینک سخنی.. همه جوره لذت بردم ازین متن زیبا و پراحساس .. سپاس