یادداشت دوم

جیغ ها کشیده بود دختر همسایه ما !

و کمک . . .

که نه انگار مادرش دلی دارد . . .

پنجره باز شده بود با چشمهای من ، گشاد ، و صدای بلند پدر که می کشمت !!!

عرصه را تنگ تر بگیر . هوا که پر شد از تمام صداهای آشنا ، ماشه را بکش .

تو تماشایی تری گویا !

یعنی بمیر ، که همچنان تماشایی تری گویا !

/ 7 نظر / 8 بازدید
Roger

دارند همدیگر را به جاهای باریکی و همدیگر را حتا می کُشند در جای تاریکی و روی دستِ پدر مانده لاشه که هر دو کشیدنی اند: هم جیغ هم ماشه...

رضا

ياد داستانی از از شيوا ارسطويی افتادم. اسمش يادم نيست اما تو کتاب «آمده بودم با دخترم چای بخورم بود» بود. خوشحالم اينجا راه افتاد. لينکتون رو هم اصلاح کردم.

پرديس

به به.. خونهء نو... بی آفت باشه!!!

تلخون

خانوم دختر همسايتون هنوز جيغاش تموم نشده که بياين بنويسين؟ البته می بخشيد بد موقع مزاحم شدم... گويا وسط صحنهء جنايت بودين!!!