یک شعر از من در سایت "کتاب شعر" / ویژه نامه ی 8 مارس 2012

 

Insomnia II         

 

من شرطی ام

به بویی که از رختخواب تو می آید

به بوی تن های دیگری که خیز برمی دارند روی سقف

به صدای زنگ تلفن

و این اسامیِ خاصِ پراکنده در هوا .

 

انگشت های تو را سیاه می کشم

که با تاخیر به لب های من رسید

سیاه می کشم دست های تو را

که جا خوش کرده میان گودی کمرش

سیاه می کشم بخت دخترعموهایت را

گره می زنم به گلوی عروسکی

 با سوزن های فرو به هزار توی تنش

می شمارمشان به نام

کوکب

تارا

برجیس

و غلت می زنم .

 

پاهایم در پرزهای پتو تاب می خورد

سرد می شود

و دختر همسایه ی شما تکیه داده به نرده ها روی پشت بام

گرم می شود

دستش نمی رسد به طناب رخت

گرم می شود

و بیزارم از حالات رنگین آسمان در ساعات معطل روز

گرم می شود

خالی سیاه می کشم

میان گونه و ابروی خواهرم

و هرچه نگاه می کنم نمی رسد به پوست ...

 

غلت می زنم

غلت می زنم

کیوان نمی شوی به سقف اتاقم

تیری فقط

نزدیک تر از ناهید به بند رخت

و هر لحظه توی گوش های من شلیک می شوی :

نفس های حبس شده در بالشم را

جایی حوالی سینه های تو می خواهم .

 

http://www.ketabeshear.com/march8_12/baharehFarisabadi.htm

 

/ 4 نظر / 11 بازدید
علی رضا نوری - همدان

برای جدایی نادر از سیمین چند شب پیش"کداک تیاتر" شاهد ، بهترین پایان یک جدایی بود. جدایی پر ماجرای نادر و سیمین پس از یک سال افتخار آفرینی، در ایستگاه پایانی با فتح بلند ترین قله سینمای جهان به کار خود پایان داد و برای همیشه در تاریخ سینمای ایران و جهان ماندگار شد.

nami

salam dooste aziz besyar ziba bood va estefade kardam khoshhal misham be webloge ashare man ham sari bezanid movafagh o sarboland bashin naMi [گل]

عرفان مهرآذین

داری می افتی مدام. اما نمی افتی. همان داستان آشنای فقط یک تار مو مانده تا... و آنقدر نمی افتی تا بالاخره می شود شعر، و می افتد به جان. حرفی اگر، چیستی ِ جنس همین یک تار موست. من این "فقط یک تار مو مانده"ها را به همین سادگی که نه، اصلن رها نمی کنم در روزهایی که حرف از کارهامان اگر. چه که در کارهات بارها به این تار مو برخورده ام، اما این تار مو هیچ به من برنمی خورد. همین می شود که نمی شود رهایش کنم. تا روزی اگر!