یادداشت بیست و هشتم

 

فرارکن خرگوش ! فرارکن*

 

همینطور چتر به دست کنار اتوبان مدرس که قدم می زدم به عمق ماجرا پی بردم . همین امشب به عمق ماجرا پی بردم ، و چندشم شد . همون کنار اتوبان چندشم شد . همونجا میخکوب شدم و اول نفهمیدم که به چی ، دقیقن به چی پی بردم ! ولی بعد که یه کم سردم شد و فهمیدم که پاچه های شلوارم خیس شده ، تازه دریافتم که ای وای بر من ! من به عمق ماجرا پی بردم .

( داستان از تن فراتر بوده ، از زن ! از مرد ! از نمایش های تکراری این چند سال ، که بدون وقفه هر هفته تکرار شده اند ! از سایز شلواری که هی بزرگ و کوچک شد . از رفت و آمدهای بین قاره ای . از اسباب کشی . از نطق های غررررای هنگام دردودل . از اعتماد این همه عمیق حتی موقع دوئل ! )

حق همیشه با من بوده و هست ، و این قوت قلبه برای امشبم . پرهیز از آدمیزاد تنها روش موثر تمام تاریخه . تنها راه جلوگیری . تنها نمونه ی موفق تمام قرون .  آدمیزادی که آهسته از در رد می شه و میاد یواشکی یه گوشه ای می شینه و بعد بی سر و صدا راهش رو می کشه و می ره البته ، کم خطرتره ! خطر از این سمت میاد ! از آدمایی که حمله می کنن ! هجوم میارن به مبل راحتیِ توی هال ، برای کشف نوع خاصی از آدمیزاد لابد ، که کمتر دیده اند ! قانع نمی شن ! و دست آخر قانع ات می کنند .

( ولی دوباره حق با من بود ! هجوم آدمیزاد به میز شام ، تنها برای سنجش قوای جسمانی ست و از تبعات اش قطعن سقوط  محسوس توست به دره ای پرت تر از قبل ، نزول روانی توست به تخت های یک نفره و انفعال بیشترت در عصرهای زمستانی که در راه است . شب های گاهی گریه با دل سیر.  شب های بدون فیلم . بدون شعر . بدون صدا . بدون تصویر . )

من امشب به عمق ماجرا پی بردم و به شکل غم انگیزی از چشمم افتادی . متاسفم رفیق !  متاسفم که مناسبات انسانی تان را درک نمی کنم . که شکل های خاصی از تن و شکل های خاصی از روان برای من ناشناخته اند . متاسفم که جواب خیلی از سوالات این همه ساله غلتیده بود در "عمق ماجرا" ! حق با تو بود ! مثل کسی که توی رختخواب عق می زنه و از شدت سرگیجه نمی تونه تا دستشویی بره حتی ، و زردآب تلخی آغشته شده با موهاش و صورتش و شانه هاش و دست هاش و بالش اش و ملافه هاش و رسوب کرده حتی تا مغز ! حق با تو بود ، اگر که با صدای بلند فریاد می زدی : دور شو از من ، دور شو !

امشب ولی باید خودم رو جمع و جور کنم ... عمق ماجرا چیز جدیدی نیست . چه خوب که تنها م ... وقتی که هی تازه تازه از عمق به سطح میام و دوباره از سطح به عمق می رم و دوباره گیج می خورم بین زمین و هوا ! امشب چه خوب که تنهام ....

 (( حس می کنم که یکی منو برده بوده تاتر گلریز و من بی جهت با اطوار روشنفکرانه ای منتظر اجرای "برداشت آزاد از دریاچه ی قو" بودم ! حالا می فهمم که چقدر مضحک به نظر می رسیدم ! حالا می فهمم که چرا این همه سوال داشتم ! چرا بیلیت اش ارزون بود ! چرا خرتوخر بود ! چرا موقع اجرا همه با هم حرف می زدند ! چرا من بازیگرارو نمی شناختم ! چرا این قدر .... چرا این همه ....

چرا ؟ واقعن چرا ؟ ))

 

* نام رمانی از جان آپدایک

 


/ 4 نظر / 15 بازدید
غلامحسین مکندی

دوست گرامی . چیزی را که شما به اسم استان در وبتان گذاشته اید در واقع داستان نیست . امیدوارم بیشتر با عناصر داستان نویسی اشنایی حاصل فرمایید و متن خود را از یک نوشته صوری بی شکل احساساتی به سوی مرزهای بی بدیل داستان امروز رهنمون کنید . و این هم تنها با مطالعه جدی و تعمع در آثار داستان نویسان بزرگ رخ می دهد . خواهشم این است مثل اکثر دوستان که نقدها را حذف می کنند و فقط عاشق ستایش های تو خالی هستند شما نقد بنده را حذف نکنید تا دیگران با حقایق دیگری آشنا شوند . لطفا بیشتر با زاویه دید و توصیف و تنه داستان اهمیت دهید و سعی کنید این فنون را یاد بگیرید تا بتوانید در آینده در نوشته هایتان بکار گیرید . توصیه من به شما این است که فعلا احساسات زنانه و خام خود را مهار کنید و بیشتر مطالعه کنید .تا در اینده بتوانید چند داستان قابل قبول بنویسید . همیشه موفق باشید . امیدوارم از نوشته من دلگیر نشوید و آن را به کار گیرید .

مهلا باران

از شما دعوت می‌شود تا از وبلاگ cafekalamat.blogfa.com/ دیدن نموده و مقاله‌ی گذری بر تاریخچه‌ی غزل پیشرو روزنامه‌ی مردم سالاری تاریخ 7/آبان‌ماه/1390 را مطالعه نمایید. (توضیحی از آقای هادی خوانساری (تئوریسین غزل پیشرو): مستندات ذکر شده در مقاله، بریده‌ی جراید و غیره بعد از گذشت سال‌ها و تنها به دلیل سوءاستفاده و کم‌لطفی بسیار برخی دوستان ارایه می‌شود. بی‌شک تلاش‌های بعضی از دوستان هم از اهمیتی در اندازه‌ی خود برخوردار بوده است و البته نویسنده‌ی مقاله در جاهایی مخصوصا اواخر مقاله اشارات زیادی به فعالیت‌های جنبی من داشته که لطف ایشان مایه‌ی دردسر و جنبه‌ی تبلیغ به خود گرفته است. جالب توجه است که اگر بعضی‌ها یکی از این مستندات را در دست داشتند گوش فلک را کر می‌کردند و خود را صاحب و بنیان‌گذار شعر فارسی می‌خواندند اما نمی‌دانم باید با سانسور و غیرمجاز اعلام شدن چند ساله‌ی مجموعه شعرهایم مواجه شوم یا... از دشمنان برند شکایت به دوستان/ چون دوست دشمن است شکایت کجا برم هم‌چنین برای چاپ کتاب خود با این وبلاگ و یا با شماره 02614418696 در تماس باشید.

بوف

زیبا می نویسید و پر از انگاره هایی که رها از صورت واژگان چونان صیادان مروارید بحرینی عمیق می شوند در معنای هر واژه و کلام و دال و مدلولی. و زیبایی اش در هماهنگی این صیادی ست با حسی ناب و خاص که حریم ها را می شناسد و اخلاقیات را. در فیسبوکتان هم نوشتم. لذت بردم از کلام. یا حق