یادداشت دوم از آرشیو وبلاگ قبل


سرش را آرام روی شکم من گذاشت و صدای غریبی توی دلم پیچید ، شبیه خواب مانده ای و شام حاضر است ، یا ، خواب مانده ای و ساعت از خیلی دیر گذشته است ، و یا حتی ، خواب مانده ای و من ، چند ساعت دیگر ...
برای همیشه ...

حس چندش انگیز ریزی روی پیشانی ام لیز خورد ، انگار که بوی تلخ شراب به دماغ مستی غروبم رسیده است . دلم آشوب می شود و موهای گردنم راست .

سنگین سنگین تمام عصر را به یاد بچگی با چسب زخم کوچکی سر می کنم ... سنگین ... نفس می کشم و سنگین فکر می کنم ...


چیزی شبیه آل به روزهای من رسیده است ، و هی ، نمی گذرد ...



/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساهاک

راستی برای تصاحب زيبايی ها عادت ندارم اجازه بگيرم . برای همين بی اطلاع قبلی لينک ات کردم عزيز . از اين پس بسيار خواهم آمد . وقتی شد به خانه من هم سر بزن . هميشه شاد باشی .

ساهاک

ممنون از لبخندت و همین طور ممنون از اینکه ای بهار آرزو بر سايه سارم کردی گذر .

Roger

مرگ ترجمانِ تمامِ بازنیامدن هایی بود که از پسِ گفتن ِ زود برمی گردم زاده می شود تو شامت را بخور و بخواب من دیر برمی گردم!....

پرديس

از پریشانی آن زلف سیاه است که من روزگار سیــه و حـال پریـــشــان دارم...

تلخون

چيزی شبيه آل... و هی نمی گذرد... هی نمی گذرد...

گمشده

آره بچه گی هام ازش می ترسيدم آل آژان قورت

ساهاک

راستی چرا اينقدر دير به دير آپ ميکنی؟؟ منتظرم

ساهاک

من غروب سنگين و تلخ اين جمعه را پشت سر گذاشتم و از دردی شيرين لبخند زدم . من هم موهای گردنم راست شد و حس چندش انگیز را با انگشت هایم حس کردم . خوبی نوشته های تو میدونی چیه ؟؟ اینه که هر بار میخونمشون یه نگاه تازه برام می آفرینه .