یک بند از یک شعر ...

 

...
"تو از ترس نمی‌دانی 
از موج
از انعکاس اصوات کریه در تپه‌های اطراف خندقی عمیق
از سرهای پوسیده در شن و سنگ 
از اختصار صورت پسرت
و انتشار دست و پا و دندان طلا در کوچه‌های آشنای کودکی‌ات"
– سرجوخه گفته بود-
پس بگو!
از حروفِ رکیک شب‌های حمله بگو 
از "کاف"
از"سین"های مشدد
و نگاه سربازهای گنگ به دهان فرمانده
از دشمنی که مادرش قطعن قحبه است 
و خواهرش معروفه‌ای کاسبِ بغداد
لندن
پاریس
یا روستای کوچکی اطراف آبادان.

بگو فرمانده بگو!
بگو که بخندیم 
یا دست‌کم ترغیب شویم به فرار
که مادری اینچنین سزاوار شیون است و ماتمی عمیق
عمیق
و البته مرگی معمولی در سکته‌های همه‌گیر قلبی ... و خلاص.
...


بندی از شعر "روایت معیوبی از تقدیس دفاع" ... 

 

 

/ 5 نظر / 48 بازدید
amir

سلام دعوتید به شعر

احسان مرداسی

پویایی و حفظ شاکله ی اصلی هیشه در شعر شما بوده خانم فریس آبادی. شعر شما بعد از کتاب اول به سمت تکامل عزیمت داشته امیدوارم بیش از این ها باشه.ارادتمند ( چقدر بهتر از فیسبوکه اینجا! )

شهاب نادری

کسی می گفت این تابستان نیست که می گذرد ماییم که از تابستان ها عبور می کنیم ورنه جهان ثابت است مساله این است که نمی دانم از کجای زمین دارم عبور می کند این که چیزی را ندانی گاهی خوب است ولی من گاهی دارم می ترسم انگار

آرش شفاعی

بگو فرمانده بگو! بگو که بخندیم یا دست‌کم ترغیب شویم به فرار