شعر اول


تنها لحظه ای پیش از مرگ

حوالی بالشم پرسه زده بود

انگشتهای خوش تراش مرا

در هوا دیده بود

رقصیده بود

خندیده بود گاه . . .

 

-  برو

خسته ام

پرنده ام

پریده ام به شاخه ای

و نه بام تو -

 

دست کشیده بود

به سطر های شعر آخرم

پرنده ام

پریده ام

حالا

بالای شاخه ام

 

 

مرده بودم انگار

سبک بال تر

درازِ انگشتهام به دور گردنت

فریاد آخر کسی

خون چکیده ای بر پیرهنت

 

آواز قشنگی شنیده بود گوشهام

مست

تلخ

وارونه بودم انگار

بالای پشت بام

گلوی تلخم فشرده می شد

از تنگی طناب

و از کنار سرم گلوله ای

رو به آفتاب

مرده بودم

قطعا

شراب شیرینی

دور لبهام

امروز قیامت من است

جهنم است

آفتاب

عذاب

و عذاب

و عذاب .

 


/ 7 نظر / 13 بازدید
محمد آشور

اميد

:)

رخشا

عذاب علاقه .... حال داد بهار خانم

مرضيه

امروز قيامت من است امروز قيامت من است ...

گالیا

پرنده ام پریده ام به شاخه ای مرسی