یادداشت سی ام

 

رقیب عشقی "چیز" لازمی ست

 

مردهایی که بعد از بیست سالگی دوست داشته ام همه گی یک نقطه ی اشتراک دارند ! یک نقطه ی بزرگ ، که به چشم من بزرگ تر از چشم شماست قطعن ! و در بازه ی زمانی مشخصی فکری ام می کند . همه ی این مردها زنی را شریک مبانی حیات عاطفی مان می کنند که چیزی را در من تحریک نمی کند ! با زنی اداها و المان های عاطفی رد و بدل می کنند که مرا تهییج نمی کند ! معشوقه های بعد از من یا مِترس های پنهان شان همیشه از قماشی هستند که حسادت را در من برنمی انگیزانند ! حس رقابت را در من زنده نمی کنند . چیزی را بیدار نمی کنند که باعث تغییر بزرگی در جایی از بدنم ، ذهنم ، ادبیاتم یا درهرچیز دیگری از اجزای لاینفک من باشد ! با گذشت زمان خودم را فقط یک اسم می بینم در لیست زن هایی که کاملن بی شباهت اند به من و این گاهی ناخوشم می کند و گاهی متعجب ! ...  اینکه زنی داستانی با رقیب عشقیِ مفصلی نداشته باشد ، بسیار کسل کننده ست و من از این بابت زن خوشبختی نیستم ...

 


/ 10 نظر / 15 بازدید
شهرام گراوندی

غم انگیزه. اف بی ما رو از وبلاگ هامون دور کرده. غم انگیز و سرد! وبلاگ زیبایی داری. یادش بخیر باد

عبدالله

یادداشت هاتون رو با علاقه و لذت میخونم .. واقعا خوب و تحسین برانگیرند .. سپاس فراوان بهاره خانم

علی اکبر حیرت

سلام یادم نیست جایی خوانده ام ( شاید چرندیات ژست مدرن) اگر مطلبی را خواندی و نفهمیدی مطمئن باش نویسنده خوب بیان نکرده ... حالا مانده ام منم که این پست شما را نفهمیده ام یا اینکه شما در استعاره ای قوی تر از ذهن من نگاشته اید .. بهر حال برایتان آرزوی خوشبختی میکنم[تعجب]

امین

سلام برشما هنرمند بزرگوار! من به نثرهای فخیم ومنسجم که از ذهنی روشن می تراود عشق می ورزم نثرتان بدلم نشست .نمی دانم به وبلاگ این کمترین سری میزنید یانه اگر چنین کنید مایه ی مباهات من واگر هم نخواستیدجای شکوه ای باقی نمی ماند .شمارا به خدا میسپارم وبرایتا ن شادی جاودانه راآرزومیکنم که تمام آرزوهای خوب درآن مستتراست

حسام محمدی

سلام دوست عزیز با وبلاگ"قلم عریان" در نخستین پایتخت ایران زمین- همدان- به مکتب ادبی "اصالت کلمه" و دوستان "عریانیست" پیوستم. منتظر حضور و نقد و نظرات شما هستم. با سپاس

Reza

زيبا بود [گل]

حميدرضا

سلام . من به روز شده ام با : " كلمات و سلام " ...

شهاب ثاقب

سلام خانم فريس آبادي پيش از آنكه بگويم قلم شما را دوست دارم و امكانات زبان شما را كه از گستره ي بي حدود لغات تان سرچشمه مي گيرد تحسين مي كنم ، اجازه مي خواهم تا با عنوان وبلاگتان گريزي زده باشم به قسمتي از يك چهارپاره كه نيمه كاره در اواسط سال 84 رها شد : به نام درد ، دبستان بسته ي تاريخ شروع مي كنم از قلبِ خسته ي تاريخ كه اتفاق بزرگي اگر هم افتاده است وبال دستِ نحيفِ شكسته ي تاريخ و البته : با شما و آنچه كه شما مي نويسيد حرف و ارتباط زيادي مي توان داشت زيرا كه شما به يقينِ من پس از هوشياري هيجاني به سراغ كلمات تان مي رويد . اين باعث ميشود كه حتي اگر پاي يك شهرگردي شبانه يا روزانه در ميان باشد هم ، دستنوشته هاي شما تا سطح يك گزارش اجتماعي نازل پايين نيايند و فرم يك روايت كامل را حفظ كنند . گفتگو با شما و انديشه ي شما چيزيست كه حريصانه خواهان ادامه اش هستم .