یادداشت نهم



تلگرافی به ماری



قرارم به جنگ نیست و به دستهای تو فکر می کنم .

از اتفاق گریه هم خواهی کرد ، و من به چشمهای تو فکر می کنم .

غمم تمام شده انگار ، زیر آوارم . . .

و باز به روزهای با تو فکر می کنم .

اوه ماری !

دست کشیده ای از عصرهای پرحرفی که چای هم نوشیده ایم و گاه . . .

پاک شده از خاطرت شبی که کنار من تا صبح . . .

و من که هنوز کنار تو ام تا صبح و باز کنار " رفیقت " !

اوه ماری !

نمی روی از روزگارم و نه از روزگارم و از شبم و از روزم و تاریکم ، دوباره تاریکم . . .

ماری

سرباز " غریبه ای " که صاحب تمام نامه های تو بود ، دیروز ، زیر باران تند ساعت پنج ، جان داد .



/ 17 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد رحمتی

سلام بهاره عزيز اينکارو خواندم ولی شعر پدر زرد بود واقعن ذوق زدم کرد مرسي

ساهاک

من آدم نفرت انگيزی نيستم و نه نامهربان ولی نميدونم چرا از جان دادن سرباز زير بارات تند ساعت پنچ اينقدر شاد شدم . انگار ماری اینطور خوشحال تر است . هرچند که انگار گوینده خود همان سرباز غریبه است .

رضا

نامم را برای مينا گذاشتم پايم را برای مين تنم را برای زمين نامه‌هايم را برايت نفرستادم نذر کربلا کرده‌ بودمشان که راهش اگر چه باز نشد ما از آسمان رفتيم

پرديس

می دانی... یک نفر هست همین نزدیکی ها که هر شب مرا بیرون می کشد و دست هایم را می گیرد توی دست هایش و ها می کند... ها می کند... بعد انگار که خمیر بازی بین دو دست می مالد و شکل می دهد... آنوقت خیال می کند که خون می دود زیر دستش و بعد سرش را خم می کند و می گذارد روی سینهء من... دست هایش را می گذارد روی صورتم و سر می دهد پایین و انگشتهاش رد انگشتهای تو را پی می گیرند... چشم هایم اگر باز مانده بود می توانستم برایت بگویم چه شکلی دارد اما همین طور هم با این چشم های بستهء تاریک می توانم بگویم که موهایش باید خرمایی باشند و چشمهایش همرنگ چشمهای تو... کبودی های انگشتان تو را که سر می خورد پایین گریه اش می گیرد... هر شب... به اینجا که می رسد سرش روی سینه ام به هق هق می لرزد... دستهایش را حلقه می کند دورم و موهایم می ریزد روی شانه اش... چشم هایم بسته است... چشم هایش هم و نمی بیند که هر شب یک قطره اشک پر می کند تاریکیم را و سر می خورد از روی گونه و می چکد روی رد انگشتان تو و انگار که شبنمی می نشیند روی موهایش که حتمن باید خرمایی باشند...

پرديس

می دانی... اين روزها هر چه می نويسم آخر سر نامه ای از کار در مي ايد که نه می شود پاره کرد و نه پست...

علي مسعودي نيا

پارتيزان ها هم احتمالن دل دارند خصوصن در غروب هاي بارني شما هم دعوتي حضرتِ مرگ: وعده ي ما صبحانه در تيفاني

اميد

:)

زیبا

انگار که زندگی موفق شده دورم کنه از همه چیز

سهيل پاشازاده

سپاس گرامی / مهمان شدیم ............ از تو نه شعری می خواهم وُ نه نگاهی گاهی فقط یک لبخند / یک لبخند برایم بخند