دبستان بسته

در این روز بی امتیاز ... تنها مگر یکی کودک بودن

حروفِ کشیده به لب‌های تلخ
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸  

درباره ی دفتر شعر "بنفشه های لای برف" سروده ی بهاره فریس آبادی -

علی مسعودی نیا


http://kozaz.blogspot.com/2010/01/blog-post_23.html

 

 

 

 


زنان ، نیمی از جماعت خلاق بشری !
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸  

حضور زنان در عرصه ادبیات و به ویژه شعر از سال های 1300 به این طرف :

 

http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1457902&Lang=P


وسواس شعر
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸  

وسواس شعر : درباره دفتر شعر بنفشه های لای برف .


http://roozna.com/2009/5/31/EtemaadMelli/932/Page/10/Index.htm


بنفشه های لای برف
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

بنفشه های لای برف

مجموعه شعر

بهاره فریس آبادی

 

نمایشگاه کتاب تهران

غرفه ی انتشارات آهنگ دیگر

 


یادداشت بیست و سوم
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧  

امروز تمام پنجره را گشتم

کلاغ نیست !

و نَه دوده های نرم بخاری به بالِ یاکریم ...

نَه عطر آشنای حوالی هفت صبح !

وهرچه نگاهِ عکس تو می کنم این روزها

چشم های من در قاب عینک تو نیست !

با این همه انگار

برای تو "چندان پیچیده نیست "  ...

...

تمام اتاق را گشتم

" از گیج ترین ساعت عروضی دنیا

تا یوشیج ترین جناح اتاق "

بنفشه نیست !

و طعم ناآشنای  روزهای من

شبیه روزهای تو نیست !

گس نیست ...

ترش نیست ...

...

آرام می گذرد

روزِ تو از نو

پنج شنبه نیست ..

و نگاه که می کنم به راه

آه

" چه گمان غم انگیزی "

...

زمین سفید

هوا غریبه است

نگاه می کنم از هر طرف اما

به جز بنفشه های لای برف

هیچ کس

منتظر بهار نیست ...

...



یادداشت بیست و دوم
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧  

من خوابم

 

با رگه های ضخیم  رویا  روی پیشانی

گودی نه چندان عمیقی ، پایین تر از گلو

و رفت و آمد نفس :

پنجره ، تارهای موی تو ، پیشانی ، پره های نازک بینی ، بطن ... و نشستِ آرام  مه 

روی چانه تو ...

گاهی سبک

شبیه روزهای تابستان

بخار شده بالای لیوان چای

با فوتِ نرمی به عصرانه ات

از کنار میز تو آرام می گذرم !

گاهی بخار منگ الکل است

اطراف گردنم

روزهای تابستان

و تنها جرقه ای مانده تا ...

با این همه

 

من خوابم

 

نیم خیز بالا تنه ام به سمت توست

خیره در آینه  روبه رو

با برانداز برهنگی مردانه ای

عمودِ تنم

و نوازش بی اختیار دستهام

آینه ، تارهای موی تو ، پیشانی ... و نبض تند شقیقه هات  در خوابم  !

گاهی شبیه لرزش پشتم

با عبور آب انار ترش

از راه گلوست !

از بین دانه های آبی گردن بند می گذرد

روزهای تابستان ...

گاهی شبیه زلزله ای ست

هولِ مدامِ چهار فصل

در خوابم

با این همه

 

من خوابم

 

با ساق های کشیده به سمت فرش

شانه های راست

و ضربه های پی در پیِ انگشت هایم به بالش پر

آ هسته به طعم پو نه فکر نمی کنم

نه  به طعم سیب ترش

و نگاه تیز تو را

-  که موهای تلخش را شکافت -

پاک می کنم از کنار لبم

و بیدار نمی شوم از روزهای تابستان .

 

من خوابم

 

با انجماد سریع خون در تمام رگ هایم

و لبهای تو

با هایِ فشرده ای از روزهای در راه

گرمم نمی کنند !

گرمم نمی کنند !

 

 


یادداشت بیست و یکم
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧  

 

دروغ بزرگی ست ، اگر که شنیدم " سفر از تو باز نمی گردد " !

من

تمام راه

به فکر مارهای عجیب در دل کوه

شُرابه های موی دختری روی صخره ها

و طعم آشنای پونه در دهان مرد بوده ام !

 

و کوه

مخروط بلندی بود

که قاعده اش را دور زدم

سه بار

بالا نرسیدم اما !

 

من فکر می کنم که راه

لمیده زیر پای من هنوز اما

سفر از من به تمامی رفت !

و زبانم دوخته شد به کام دهانم

سه بار

قاعده را که دور می زدم

 

و اینکه شب ها

بوی الکل از پوست تن من است

و مهربانی غریبه ای ست

اینکه می خزد از لای انگشت های تو

تا دست های من

بالا نمی روم

حتی یک قدم !!!

 

من فکر می کنم

گاهی

که گَزیده ای مرا

و فکر می کنم که از ابتدا

مار بوده

پله بوده

مار بوده راه !

 


یادداشت بیستم
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧  

 

درآینه من بودم . با نبض غریبه ای که زیر انگشت اشاره ام تپید !  من ،  درآینه بودم .


- گیج و گنگ از تلاقی تند عصر

خورشیدِ سرخ

سُریده به خط مایلی اوایل مرداد -


آرام ، حلول ماهی بود در ابتدای کمر ،  و بعد ، حک شده انگار بر اندامِ سَرسریِ میز ،

ران های عاشقانه زنی !

یا خطوط مَعوج گردن بود ، تراشیده به سمباده کند ! صامت کنار کتف . تکرار کسی بود در

آغوشش انگار !

ترقوه سنگ سیاه بود و زیبا فرشته بود با گردبادی پیچیده به حفره های قلب .


- انگار که انتشار دستش بود

با هر تپش از بطن

یا تکرار دهانی بود بر دهانش باز !

که رنگ بود تمام

و بعد

کوه بود تمام

و زیبا که من بودم

با انتشار دستهایی حوالی موهام

که تار بود تمام

با رنگهای غریبه ای دویده زیر پلک های گرم -


آرام ، روز است که می گذرد . هربار با صدای مردی کنار سنگ سیاه ، هربار سرازیر به

رشته های اعصابم : حالا که نیستی ، کمی بیشتر ...

گیجم انگار در شمارش درخت ! گنگ در شنیدن اصوات ! تلخ در تمامی ساعات عصر !

حظی نمی برم از روزهای آخر فصل !

از تکرار بی وقفه زنی شبیه ابر ... شبیه برف ...

کِیفی نمی دهد این شمارشِ مدام !

...

پایم به راه نیست ...

نبضم در آینه است ، بایست ! ...

...

" وقتی خودت نیستی

سفر

اسراف نسیم است و

حرام کردن چشم انداز " *

 ...

 

 

* عباس صفاری

 

 


یادداشت نوزدهم
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  

 

- " زاگرس دوره های زمین شناسی را به زیر می کشد ... "

- صرفا حضور احمقانه ای در یک اتاق سیاه

- به آشپزخانه ات برگرد ... درخت گلابی !

- " قسم می خورم ، ستارخان روی حرف سهند حرفی نمی زند "

-  و زن - طفلک - که به گوشه های منفعل اتاق تبعید شد !!!!!!

-  و اینگونه بود که دائم قطاری سوت می کشد حالا ، در تونلِ شعر بانوان جوان !

- هی ... هی ... فکر می کنم این روزها ... به ...

- بنزین

- الکل

-  نوار زخم بندی !

- و من که نابغه ام

- با افسانه نیما!

- و من و البته الیوت

- و نه آنقدر تیز ... که کاش ...

- و من ، و دیگر هیچ

- ...

-  اوه ماری

- به آشپزخانه ات برگرد !

- " ترکیب بی تفاوتی شده ام ... "

- از ...

- علی ! بیا فرار کن !

- به ...

- نه ، خوشگلم ...

- به آشپزخانه ات برگرد ...

- همه چیزش به جاست مادرش !

- " که کوچک خان را به رخ نمی کشد "

- موذمار و دودوزه باز !

- یخ نوش با قهوه های غیر عادی !

- و البته همسری شالی کار ...

- شالی زار ...

- مو  زار ...

- قند ...

- ...

- و صرفا ، حضور در یک اتاق سیاه .

 


شعر دوم
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦  

 

به کشف اجرام آسمانی رنگینی

دستهای تو

نازل شده بر شانه های من

دود می کند کنده تری کنار حیاط

باد می وزد از لای انگشتهای تو

گلوبند مروارید .

 

امروز نوروز است

چرب ، درخت سیب حیاط 

از شکوفه زیتون

تاب می خورد انگور رسیده ای

از توهم باد

و یادش نمی رود عقرب خمار

نیش می زند این بهارِ بد کوکم  .

 

من

جناقی شکسته ام انگار

دانه های مروارید

که از روزهای بی تفاوت سال

یکی زیاد

ای کاش

یکی زیاد !

 

امسال

سبز نمی آید به خلخال های فیروزه

شراب زردی داغ ، به سینه ام

کنار آتش خاموش

و باد می خزد آرام

از تار به پود تنم

که پاییز رنگ غریبی ست باز

به راه پیرهنم  .