درآینه من بودم . با نبض غریبه ای که زیر انگشت اشاره ام تپید ! من ، درآینه بودم .
- گیج و گنگ از تلاقی تند عصر
خورشیدِ سرخ
سُریده به خط مایلی اوایل مرداد -
آرام ، حلول ماهی بود در ابتدای کمر ، و بعد ، حک شده انگار بر اندامِ سَرسریِ میز ،
ران های عاشقانه زنی !
یا خطوط مَعوج گردن بود ، تراشیده به سمباده کند ! صامت کنار کتف . تکرار کسی بود در
آغوشش انگار !
ترقوه سنگ سیاه بود و زیبا فرشته بود با گردبادی پیچیده به حفره های قلب .
- انگار که انتشار دستش بود
با هر تپش از بطن
یا تکرار دهانی بود بر دهانش باز !
که رنگ بود تمام
و بعد
کوه بود تمام
و زیبا که من بودم
با انتشار دستهایی حوالی موهام
که تار بود تمام
با رنگهای غریبه ای دویده زیر پلک های گرم -
آرام ، روز است که می گذرد . هربار با صدای مردی کنار سنگ سیاه ، هربار سرازیر به
رشته های اعصابم : حالا که نیستی ، کمی بیشتر ...
گیجم انگار در شمارش درخت ! گنگ در شنیدن اصوات ! تلخ در تمامی ساعات عصر !
حظی نمی برم از روزهای آخر فصل !
از تکرار بی وقفه زنی شبیه ابر ... شبیه برف ...
کِیفی نمی دهد این شمارشِ مدام !
...
پایم به راه نیست ...
نبضم در آینه است ، بایست ! ...
...
" وقتی خودت نیستی
سفر
اسراف نسیم است و
حرام کردن چشم انداز " *
...
* عباس صفاری