;




دبستان بسته
در این روز بی امتیاز ... تنها مگر یکی کودک بودن


یادداشت سی و ششم

 

Rappelle - toi Barbara

 

مرا که می شناسی ؟ من عاشق پلاک های مفقوده ام .عاشق واژه های دشوارآلمانی از زبان پیشوا. عاشق یونیفرم های خاکستری سربازهای روس .فرماندهان بی ادبِ "ناپلی". پارتیزان های خوش قیافه ی مفلوک. مرا که می شناسی ؟ من کاشف پلاک های مفقوده ام. فلورانس نایتینگلی خوشگل درست وسط جنگ های تن به تن. من عاشق درهای آهنی بزرگ ام.عاشق کلاه آهنی. پیاله های آهنیِ چِرک. عینک های پَنسی با دسته های فلزیِ سرد-چیزی شبیه همین که به چشم این آقاست ! لعنتی ...- عاشق قوطی های زنگزده ی ترسناک، پرازنامه های سربازهای یوگوسلاو برای نامزدهای جوانشان. فقط به همین درد می خورده ام این همه سال.می فهمی؟ پلاک های مدفون در گل و لای را کش رفته ام ، وحالا اتاقم پر است از مردهای قدبلندِ شجاع که افتخارمیهن عزیزیشان بوده اند، اما، برای کسی نگو. من علاقه ای به رهانیدن خانواده ای از نگرانی نداشته ام .هیچ وقت.من عاشق منورهای آن سوی رودخانه ام –ساعت هشت شب و بعد هم صدای تک تیری ، چیزی ... - من فقط عصرها سازدهنی می زنم –که این هم نقشه ی نیکلا بود برای عادی جلوه دادن موضوع . می فهمی که ؟- مخروبه هایی به نام شهر، پل های غیرقابل عبورو البته "باربارا".... هی !"باربارا به یاد آر" !  لعنتی ....

حالا فقط وقتی که روبه روی آینه ام ، و سعی می کنم  کلاه پشمی خاکستری ام را روی سرم محکم کنم ، و خبر ترور ناموفق پیشوا  را برای نیکلا ببرم ، چیز آزاردهنده ای روی تی شرتم هست ؛ fuck’em all on  2012

و من حس می کنم که متاسفانه جنگ تمام شده است ومن مانده ام و"پسری با پیژامه ی راه راه" که ظاهرن به آرزویش رسیده لعنتی ! .... لعنتی ...

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱

.:: نظرات () ::.





یادداشت سی و پنجم

 

چهارشنبه روز بدی بود/پنجشنبه روز بدی بود/شنبه هم

 

باید به جمعه اعتماد کرد. به نحوست بی دلیل صبح و عصر بی مزه اش . به اتفاق های ساده ی معنی دار، در "شاید این جمعه بیاید .... شاید ". باید به صورتش نگاه کرد. به سیاهی های ماسیده روی گونه اش. به شکل بی حوصله ی موهای جمع شده پشت سرش . به تفکیک بلوزهای یقه باز از بلوزهای احمق هرروز. باید به شکل مستاصل مچاله شده اش روی مبل نگاه کرد. به گردنِ بدون پروانه اش. و برای تکمیل نمایشی کسل کننده، غذای موردعلاقه اش را برای شام حاضر کرد. باید به روی خودت هم نیاوری، و هر روز طوری خودت را برای سلام آماده کنی که انگار عید نیامده است ، و تاویل آرزوهای تحویل سال هنوز از لای پرده های قهوه ای توی اتاق نریخته است. باید به روی خودت نیاوری ، و برای عصرهای مکدرعید ، بهانه های احمقانه ی سینما و پیاده روی دست و پا کنی. باید انگار که نه انگار، سرت را به مردهای خوش قیافه ی توی فیلم ها گرم کنی ، و انگار که نه انگار همه را با حسن نیت تمام با خواهرت قسمت کنی که دلش خوش باشد. باید رفیق منطقیِ خونسردی پیدا کنی و بی صبرانه برای نصایح بی معنی اش مراسم عرق خوری ترتیب بدهی ، و ساکت روی مبل بنشینی ، تا بلکه با کلمه ای ، حرفی ، مجال گریه پیدا کنی یا ... شاید هم نه .

گور پدرهمه ی شما که برای پیاده روی از آسمان نازل نمی شوید. گورپدرهمه ی شما که به مراسم عرق خوری نمی رسید. گور پدر همه ی شما که امشب مرا بغل نمی کنید ، و درمراتب گریه وشیون و زاری هم حتی ، تنها گذاشته اید مرا. گور پدر همه ی شما

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱

.:: نظرات () ::.





یک شعر از من در سایت "کتاب شعر" / ویژه نامه ی 8 مارس 2012

 

Insomnia II         

 

من شرطی ام

به بویی که از رختخواب تو می آید

به بوی تن های دیگری که خیز برمی دارند روی سقف

به صدای زنگ تلفن

و این اسامیِ خاصِ پراکنده در هوا .

 

انگشت های تو را سیاه می کشم

که با تاخیر به لب های من رسید

سیاه می کشم دست های تو را

که جا خوش کرده میان گودی کمرش

سیاه می کشم بخت دخترعموهایت را

گره می زنم به گلوی عروسکی

 با سوزن های فرو به هزار توی تنش

می شمارمشان به نام

کوکب

تارا

برجیس

و غلت می زنم .

 

پاهایم در پرزهای پتو تاب می خورد

سرد می شود

و دختر همسایه ی شما تکیه داده به نرده ها روی پشت بام

گرم می شود

دستش نمی رسد به طناب رخت

گرم می شود

و بیزارم از حالات رنگین آسمان در ساعات معطل روز

گرم می شود

خالی سیاه می کشم

میان گونه و ابروی خواهرم

و هرچه نگاه می کنم نمی رسد به پوست ...

 

غلت می زنم

غلت می زنم

کیوان نمی شوی به سقف اتاقم

تیری فقط

نزدیک تر از ناهید به بند رخت

و هر لحظه توی گوش های من شلیک می شوی :

نفس های حبس شده در بالشم را

جایی حوالی سینه های تو می خواهم .

 

http://www.ketabeshear.com/march8_12/baharehFarisabadi.htm

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت سی و چهارم

 

علت مرگ : اصابت نکردن گلوله ی دشمن

 

تَرکِش همیشه جزئی ترین و ماندگارترین خسارت است . جا خوش می کند مثلن در گودی کنار ترقوه و سال می گذرد . سال ها می گذرد و بعد ، یک روز سه شنبه از خواب بیدار می شوی ، و دست هایت را بالا می بری با کش و قوس، که ناگهان خمیازه در آرواره ات بغض می شود ، و رگ های آبی پیشانی تا شقیقه ات باد می کنند . حالا کریم از پشت خاکریز "تافی مینو" پرت می کند و آینه ی چهل تکه ی آویز به در قراضه ی نیسان ، ریش تُنُک بورت را پرپشت تر می کند برات . حالا مغز حسین- دایی در کاسه ی عدسی ست و دستبند نقره ی خاچیک برق می زند لای کپه های گوشت ، و بالا می آوری . حالا دوباره سه شنبه است ، نه "جاده و اسب مهیاست " و نه " کربلا منتظر ماست" ، کجا برویم ؟ وقتی که زن ات تافی گاوی مینو دوست نداشته است . وقتی که " آراوای وای"  را با صدای خاچیک نشنیده است و عرق چین حسین دایی را حتی یک بار نشسته است ، پس دلایل ات برای مرگ در اثر اصابت ترکش کافی نیست .... اینجور وقت هاست که باید رفت . دل دل می کنی و زیر لب می گویی : حالا که اینطور است ؛ جنگ "خوش چیزی ست" . جنگ ، خوش چیزی ست !

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت سی و سوم

 

نوستالژیای مدور تهران 2

 

تهران را فرض کن در ابعاد متواضع اش. ازحدود "سرِپل" تا "پامنار". یا تهران را روی پیش بند ظرف شویی ، روی کوسن های چپیده زیرمبل ، پرده های اتاق نشیمن یا زرورق قرمز "کیت کت" ! تهران را بکش درابعادی حدس زدنی ، بعد بخواب و درعوالم خواب و بیداری تقاطع بی چراغ این ملافه را با زیر چانه ات ، مزه مزه کن– این شهر نیست ! انگشت های من است - تهران را حدس بزن حدود هفت عصر. سرتاسر"مدرس" هیچ چراغی روشن نیست ."همت"؛ نیست."صیاد"؛ نیست. تهران دوباره خاموش می گذرد تا دم دمای صبح و امشب ، شب سی ودوم است که هیچ چیزِ این مکان شبیه هیچ شهر دیگرنیست - عرق که می خوری از"پارک وی" تا "ونک" دو قدم بیشتر نیست - تهران را تصور کن حدود پنج عصر! وقتی که هر دقیقه ی باقیمانده ازاین چراغ ، ضرب در سه ، می شود زمان رسیدن تو به قرار! خیره شو به رنگ سبزِ آن سوی راه. درعوالم خواب و بیداری بازوهای مرا حدس بزن درامتداد کمرت و انگشت های خم شده ی پایم را مجسم کن کنار سرت. معاشقه ی بن بست های آشنا با چنارهای ابتدای "جهان آرا"؛ چیزی معادل ران های سرد چسبیده به پارچه ی زخیم شلوار جین. شهر را جمع کن در متروی مصلی. حالا عبور کن از تمام درهای چند نفره تا طول این صف را به هم بزنی . خودت را جمع کن در لباس خواب و فکر کن به کرایه های "رسالت" ! به "چمران-جنوب" ! نترس ! این واژه ی بی بدیل تهران است در ابعادی بدون عدد ، با احجام بی شکلی که به مویرگ هایت ریخت. تهران نفوذ می کند در تمام سلول های تن ات و"شهر" هرگز جایگزین مناسبی برای تهران نیست

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت سی و دوم

 

نوستالژیای مدور آپارتمان شقایق 1

 

تلویزیون تا ابد جعبه ی زرد رنگی ست که برای دیدن "لُرل هاردی اش" باید پیچ سیاهی را به سمتی تصادفی بچرخانی . تصادفی . بچرخانی ، و تنها صدای آژیر از خط خطی های اطراف این مربع بیرون بزند . بریزد روی فرش . روی پتوهای پلنگی زرد . روی دفتر تاریخ – سوال با قرمز . جواب با آبی -  من روی پله های پشت بام نشسته ام و هسته های گوجه سبز را با تمام قدرتم  پرت می کنم به سمت پنجره . و معجونی از خلط و آدامس خروس پهن می شود روی آسفالت پیاده رو . این شکل مبهم "من" روی پله ها ، میان گلدان های شکسته ی همسایه ها . لای ملافه های پهن شده روی بندرخت ودر صدای "خرس قهوه ای " از گلوی "مجید" ، هی تکرار می شود . تکرار می شود . تکثیرمی شود روی شیشه های مشجر پاگرد . تکرار می شود در پیکان خاکستری . روی نوارهای کاست – گل های رنگارنگ . برنامه ی شماره ی 538 / حمیرا -  روی دست خط "ملیحه زمان ". مادرم مدام پیاده می شود از سرویس و در را با احتیاط .... پیاده می شود از تاکسی های نارنجی و در را کمی بی احتیاط ... و پیاده می شود ... و باز ... تمام این هفته ، این شکل مبهم "من" که هی می رود به مهد و هی به کلاس دوم . و هی به دبستان معمولیِ " تجلی " ، و هی از دکان "تکبیری" چیزی نمی خرد . و از علاقه ی مفرط اش به " فانیفکس" چیزی نمی گوید ، این شکل مبهم "من" ، مدام خیره می ماند به رب گوجه فرنگی . به رنگ های خشک شده روی شلوار جین . به دکمه ی  فووروارد روی ضبط صوت . به کمربند ایمنی . به چشم های مبهوتِ منِ دیگری در آینه . در تمام آینه ها . ولی هرچه گوش می کنم چیزی نمی گوید . هیچ ...

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت سی و یکم

 

علت مرگ : اصابت گلوله ی دشمن

 

و جنگ چیزِ دیگری ست ! وقتی برای مرگ دلایل کافی در دست تو نیست ، جنگ چیز دیگری ست . فرمان آتش از زبان دشمنی "عوضی" و بعد ، سوت ممتد گوش ات از اصابت آهن به پوست . عبور تصادفیِ ترکش از میان لاله ی گوش ، و خون که می رود و دست تو نیست ، و فرمان بس کردن آتش به دست تو نیست . پرت می شوی از ارتفاعات اطراف شهربه خندقی عمیق ، و تقصیر دشمن است . عبور اتفاقی تانک از روی سینه ات ، تقصیر دشمن است . گلوله ای از ناکجا پیشانی ات را سوراخ می کند و از حفره ای درست چهل برابر خودش ، جایی حوالی بصل النخاع بیرون می زند ، و این ها همه نقشه های دشمن است . اینکه غرق شوی در اروند و جنازه ات آرام ، پیدا نشود هم حتی ... اینکه روی مین بروی ... و انفجار ماشین ات درست میانه ی راه فرعیِ اهواز .  اینکه ناپدید بشوی و گلوبند استیل ات برسد به دست فامیل های دور ، غصه بخورند و مراسم ختمی ... و تقصیر تو نیست . جنگ همین است که می بینی !

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت سی ام

 

رقیب عشقی "چیز" لازمی ست

 

مردهایی که بعد از بیست سالگی دوست داشته ام همه گی یک نقطه ی اشتراک دارند ! یک نقطه ی بزرگ ، که به چشم من بزرگ تر از چشم شماست قطعن ! و در بازه ی زمانی مشخصی فکری ام می کند . همه ی این مردها زنی را شریک مبانی حیات عاطفی مان می کنند که چیزی را در من تحریک نمی کند ! با زنی اداها و المان های عاطفی رد و بدل می کنند که مرا تهییج نمی کند ! معشوقه های بعد از من یا مِترس های پنهان شان همیشه از قماشی هستند که حسادت را در من برنمی انگیزانند ! حس رقابت را در من زنده نمی کنند . چیزی را بیدار نمی کنند که باعث تغییر بزرگی در جایی از بدنم ، ذهنم ، ادبیاتم یا درهرچیز دیگری از اجزای لاینفک من باشد ! با گذشت زمان خودم را فقط یک اسم می بینم در لیست زن هایی که کاملن بی شباهت اند به من و این گاهی ناخوشم می کند و گاهی متعجب ! ...  اینکه زنی داستانی با رقیب عشقیِ مفصلی نداشته باشد ، بسیار کسل کننده ست و من از این بابت زن خوشبختی نیستم ...

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت بیست و نهم

 

نوستالژیای مدور تهران 1

 

 امشب هزار بار١۶آذر را رفتم . برگشتم . رفتم . برگشتم . رفتم و دوباره برگشتم و افاقه نکرد . چیزی برای همیشه درون من مرده است و تکرار خیابان ١۶آذر فقط مرثیه ی احمقانه ای ست مشابه شبِ سال ! امشب هزار بار دور میدان انقلاب گشتم . گشتم .گشتم و دوباره برگشتم ابتدای امیرآباد ولی افاقه نکرد . چیزی برای ابد یخ زده است و دورهای چندین و چند درجه هم ... و انقلاب و میدان فلسطین هم ... و بیت رهبری حتی ... ! هزار بار تقاطع جامی و پهلوی را نشستم . ترمز کردم . نشستم . و باجه های تلفنِ دست نخورده را ... و پاساژهای دست نخورده ی چهارراه امیراکرم را ... و لباس های عروس پشت ویترین – فقط در طبقات بالایی -  فروشگاه "بتهوونی" که نیست  ، و فست فود "اکسیژنی" که نیست ،  و پل های زرد رنگ کنار اداره ی برق ... همه چیز در زمان ثابت شده است . رسوخ کرده آهسته به سلول های قدیمی ام . به شیارهای درخت های چنار به نیمکت های پارکِ ناچار دانشجو وبه صندلی های گردانِ ناراحت در غذاخوری ماتم زای دانشگاه ، نفوذ کرده است ، و انگار جم نمی خورد از جایش ، از روان پریشان من  و نمی گذرد با آب چرک جوب های پهن پهلوی ... تفاوت آشکار امشب با تمام گذشته ام تنها در یک نشانه ی ناچیز خلاصه شده بود : همه جا "هایدا" بسته بود !

 

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت بیست و هشتم

 

فرارکن خرگوش ! فرارکن*

 

همینطور چتر به دست کنار اتوبان مدرس که قدم می زدم به عمق ماجرا پی بردم . همین امشب به عمق ماجرا پی بردم ، و چندشم شد . همون کنار اتوبان چندشم شد . همونجا میخکوب شدم و اول نفهمیدم که به چی ، دقیقن به چی پی بردم ! ولی بعد که یه کم سردم شد و فهمیدم که پاچه های شلوارم خیس شده ، تازه دریافتم که ای وای بر من ! من به عمق ماجرا پی بردم .

( داستان از تن فراتر بوده ، از زن ! از مرد ! از نمایش های تکراری این چند سال ، که بدون وقفه هر هفته تکرار شده اند ! از سایز شلواری که هی بزرگ و کوچک شد . از رفت و آمدهای بین قاره ای . از اسباب کشی . از نطق های غررررای هنگام دردودل . از اعتماد این همه عمیق حتی موقع دوئل ! )

حق همیشه با من بوده و هست ، و این قوت قلبه برای امشبم . پرهیز از آدمیزاد تنها روش موثر تمام تاریخه . تنها راه جلوگیری . تنها نمونه ی موفق تمام قرون .  آدمیزادی که آهسته از در رد می شه و میاد یواشکی یه گوشه ای می شینه و بعد بی سر و صدا راهش رو می کشه و می ره البته ، کم خطرتره ! خطر از این سمت میاد ! از آدمایی که حمله می کنن ! هجوم میارن به مبل راحتیِ توی هال ، برای کشف نوع خاصی از آدمیزاد لابد ، که کمتر دیده اند ! قانع نمی شن ! و دست آخر قانع ات می کنند .

( ولی دوباره حق با من بود ! هجوم آدمیزاد به میز شام ، تنها برای سنجش قوای جسمانی ست و از تبعات اش قطعن سقوط  محسوس توست به دره ای پرت تر از قبل ، نزول روانی توست به تخت های یک نفره و انفعال بیشترت در عصرهای زمستانی که در راه است . شب های گاهی گریه با دل سیر.  شب های بدون فیلم . بدون شعر . بدون صدا . بدون تصویر . )

من امشب به عمق ماجرا پی بردم و به شکل غم انگیزی از چشمم افتادی . متاسفم رفیق !  متاسفم که مناسبات انسانی تان را درک نمی کنم . که شکل های خاصی از تن و شکل های خاصی از روان برای من ناشناخته اند . متاسفم که جواب خیلی از سوالات این همه ساله غلتیده بود در "عمق ماجرا" ! حق با تو بود ! مثل کسی که توی رختخواب عق می زنه و از شدت سرگیجه نمی تونه تا دستشویی بره حتی ، و زردآب تلخی آغشته شده با موهاش و صورتش و شانه هاش و دست هاش و بالش اش و ملافه هاش و رسوب کرده حتی تا مغز ! حق با تو بود ، اگر که با صدای بلند فریاد می زدی : دور شو از من ، دور شو !

امشب ولی باید خودم رو جمع و جور کنم ... عمق ماجرا چیز جدیدی نیست . چه خوب که تنها م ... وقتی که هی تازه تازه از عمق به سطح میام و دوباره از سطح به عمق می رم و دوباره گیج می خورم بین زمین و هوا ! امشب چه خوب که تنهام ....

 (( حس می کنم که یکی منو برده بوده تاتر گلریز و من بی جهت با اطوار روشنفکرانه ای منتظر اجرای "برداشت آزاد از دریاچه ی قو" بودم ! حالا می فهمم که چقدر مضحک به نظر می رسیدم ! حالا می فهمم که چرا این همه سوال داشتم ! چرا بیلیت اش ارزون بود ! چرا خرتوخر بود ! چرا موقع اجرا همه با هم حرف می زدند ! چرا من بازیگرارو نمی شناختم ! چرا این قدر .... چرا این همه ....

چرا ؟ واقعن چرا ؟ ))

 

* نام رمانی از جان آپدایک

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





........................ مطالب قدیمی‌تر >>

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by dabestanebasteh
This Themplate By Theme-Designer.Com


مدیر وبلاگ: بهاره فریس آبادی

پیوندها


آرشـــــــــیو