;




دبستان بسته
در این روز بی امتیاز ... تنها مگر یکی کودک بودن


یادداشت سی و سوم

 

نوستالژیای مدور تهران 2

 

تهران را فرض کن در ابعاد متواضع اش. ازحدود "سرِپل" تا "پامنار". یا تهران را روی پیش بند ظرف شویی ، روی کوسن های چپیده زیرمبل ، پرده های اتاق نشیمن یا زرورق قرمز "کیت کت" ! تهران را بکش درابعادی حدس زدنی ، بعد بخواب و درعوالم خواب و بیداری تقاطع بی چراغ این ملافه را با زیر چانه ات ، مزه مزه کن– این شهر نیست ! انگشت های من است - تهران را حدس بزن حدود هفت عصر. سرتاسر"مدرس" هیچ چراغی روشن نیست ."همت"؛ نیست."صیاد"؛ نیست. تهران دوباره خاموش می گذرد تا دم دمای صبح و امشب ، شب سی ودوم است که هیچ چیزِ این مکان شبیه هیچ شهر دیگرنیست - عرق که می خوری از"پارک وی" تا "ونک" دو قدم بیشتر نیست - تهران را تصور کن حدود پنج عصر! وقتی که هر دقیقه ی باقیمانده ازاین چراغ ، ضرب در سه ، می شود زمان رسیدن تو به قرار! خیره شو به رنگ سبزِ آن سوی راه. درعوالم خواب و بیداری بازوهای مرا حدس بزن درامتداد کمرت و انگشت های خم شده ی پایم را مجسم کن کنار سرت. معاشقه ی بن بست های آشنا با چنارهای ابتدای "جهان آرا"؛ چیزی معادل ران های سرد چسبیده به پارچه ی زخیم شلوار جین. شهر را جمع کن در متروی مصلی. حالا عبور کن از تمام درهای چند نفره تا طول این صف را به هم بزنی . خودت را جمع کن در لباس خواب و فکر کن به کرایه های "رسالت" ! به "چمران-جنوب" ! نترس ! این واژه ی بی بدیل تهران است در ابعادی بدون عدد ، با احجام بی شکلی که به مویرگ هایت ریخت. تهران نفوذ می کند در تمام سلول های تن ات و"شهر" هرگز جایگزین مناسبی برای تهران نیست

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت سی و دوم

 

نوستالژیای مدور آپارتمان شقایق 1

 

تلویزیون تا ابد جعبه ی زرد رنگی ست که برای دیدن "لُرل هاردی اش" باید پیچ سیاهی را به سمتی تصادفی بچرخانی . تصادفی . بچرخانی ، و تنها صدای آژیر از خط خطی های اطراف این مربع بیرون بزند . بریزد روی فرش . روی پتوهای پلنگی زرد . روی دفتر تاریخ – سوال با قرمز . جواب با آبی -  من روی پله های پشت بام نشسته ام و هسته های گوجه سبز را با تمام قدرتم  پرت می کنم به سمت پنجره . و معجونی از خلط و آدامس خروس پهن می شود روی آسفالت پیاده رو . این شکل مبهم "من" روی پله ها ، میان گلدان های شکسته ی همسایه ها . لای ملافه های پهن شده روی بندرخت ودر صدای "خرس قهوه ای " از گلوی "مجید" ، هی تکرار می شود . تکرار می شود . تکثیرمی شود روی شیشه های مشجر پاگرد . تکرار می شود در پیکان خاکستری . روی نوارهای کاست – گل های رنگارنگ . برنامه ی شماره ی 538 / حمیرا -  روی دست خط "ملیحه زمان ". مادرم مدام پیاده می شود از سرویس و در را با احتیاط .... پیاده می شود از تاکسی های نارنجی و در را کمی بی احتیاط ... و پیاده می شود ... و باز ... تمام این هفته ، این شکل مبهم "من" که هی می رود به مهد و هی به کلاس دوم . و هی به دبستان معمولیِ " تجلی " ، و هی از دکان "تکبیری" چیزی نمی خرد . و از علاقه ی مفرط اش به " فانیفکس" چیزی نمی گوید ، این شکل مبهم "من" ، مدام خیره می ماند به رب گوجه فرنگی . به رنگ های خشک شده روی شلوار جین . به دکمه ی  فووروارد روی ضبط صوت . به کمربند ایمنی . به چشم های مبهوتِ منِ دیگری در آینه . در تمام آینه ها . ولی هرچه گوش می کنم چیزی نمی گوید . هیچ ...

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت سی و یکم

 

علت مرگ : اصابت گلوله ی دشمن

 

و جنگ چیزِ دیگری ست ! وقتی برای مرگ دلایل کافی در دست تو نیست ، جنگ چیز دیگری ست . فرمان آتش از زبان دشمنی "عوضی" و بعد ، سوت ممتد گوش ات از اصابت آهن به پوست . عبور تصادفیِ ترکش از میان لاله ی گوش ، و خون که می رود و دست تو نیست ، و فرمان بس کردن آتش به دست تو نیست . پرت می شوی از ارتفاعات اطراف شهربه خندقی عمیق ، و تقصیر دشمن است . عبور اتفاقی تانک از روی سینه ات ، تقصیر دشمن است . گلوله ای از ناکجا پیشانی ات را سوراخ می کند و از حفره ای درست چهل برابر خودش ، جایی حوالی بصل النخاع بیرون می زند ، و این ها همه نقشه های دشمن است . اینکه غرق شوی در اروند و جنازه ات آرام ، پیدا نشود هم حتی ... اینکه روی مین بروی ... و انفجار ماشین ات درست میانه ی راه فرعیِ اهواز .  اینکه ناپدید بشوی و گلوبند استیل ات برسد به دست فامیل های دور ، غصه بخورند و مراسم ختمی ... و تقصیر تو نیست . جنگ همین است که می بینی !

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت سی ام

 

رقیب عشقی "چیز" لازمی ست

 

مردهایی که بعد از بیست سالگی دوست داشته ام همه گی یک نقطه ی اشتراک دارند ! یک نقطه ی بزرگ ، که به چشم من بزرگ تر از چشم شماست قطعن ! و در بازه ی زمانی مشخصی فکری ام می کند . همه ی این مردها زنی را شریک مبانی حیات عاطفی مان می کنند که چیزی را در من تحریک نمی کند ! با زنی اداها و المان های عاطفی رد و بدل می کنند که مرا تهییج نمی کند ! معشوقه های بعد از من یا مِترس های پنهان شان همیشه از قماشی هستند که حسادت را در من برنمی انگیزانند ! حس رقابت را در من زنده نمی کنند . چیزی را بیدار نمی کنند که باعث تغییر بزرگی در جایی از بدنم ، ذهنم ، ادبیاتم یا درهرچیز دیگری از اجزای لاینفک من باشد ! با گذشت زمان خودم را فقط یک اسم می بینم در لیست زن هایی که کاملن بی شباهت اند به من و این گاهی ناخوشم می کند و گاهی متعجب ! ...  اینکه زنی داستانی با رقیب عشقیِ مفصلی نداشته باشد ، بسیار کسل کننده ست و من از این بابت زن خوشبختی نیستم ...

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت بیست و نهم

 

نوستالژیای مدور تهران 1

 

 امشب هزار بار١۶آذر را رفتم . برگشتم . رفتم . برگشتم . رفتم و دوباره برگشتم و افاقه نکرد . چیزی برای همیشه درون من مرده است و تکرار خیابان ١۶آذر فقط مرثیه ی احمقانه ای ست مشابه شبِ سال ! امشب هزار بار دور میدان انقلاب گشتم . گشتم .گشتم و دوباره برگشتم ابتدای امیرآباد ولی افاقه نکرد . چیزی برای ابد یخ زده است و دورهای چندین و چند درجه هم ... و انقلاب و میدان فلسطین هم ... و بیت رهبری حتی ... ! هزار بار تقاطع جامی و پهلوی را نشستم . ترمز کردم . نشستم . و باجه های تلفنِ دست نخورده را ... و پاساژهای دست نخورده ی چهارراه امیراکرم را ... و لباس های عروس پشت ویترین – فقط در طبقات بالایی -  فروشگاه "بتهوونی" که نیست  ، و فست فود "اکسیژنی" که نیست ،  و پل های زرد رنگ کنار اداره ی برق ... همه چیز در زمان ثابت شده است . رسوخ کرده آهسته به سلول های قدیمی ام . به شیارهای درخت های چنار به نیمکت های پارکِ ناچار دانشجو وبه صندلی های گردانِ ناراحت در غذاخوری ماتم زای دانشگاه ، نفوذ کرده است ، و انگار جم نمی خورد از جایش ، از روان پریشان من  و نمی گذرد با آب چرک جوب های پهن پهلوی ... تفاوت آشکار امشب با تمام گذشته ام تنها در یک نشانه ی ناچیز خلاصه شده بود : همه جا "هایدا" بسته بود !

 

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت بیست و هشتم

 

فرارکن خرگوش ! فرارکن*

 

همینطور چتر به دست کنار اتوبان مدرس که قدم می زدم به عمق ماجرا پی بردم . همین امشب به عمق ماجرا پی بردم ، و چندشم شد . همون کنار اتوبان چندشم شد . همونجا میخکوب شدم و اول نفهمیدم که به چی ، دقیقن به چی پی بردم ! ولی بعد که یه کم سردم شد و فهمیدم که پاچه های شلوارم خیس شده ، تازه دریافتم که ای وای بر من ! من به عمق ماجرا پی بردم .

( داستان از تن فراتر بوده ، از زن ! از مرد ! از نمایش های تکراری این چند سال ، که بدون وقفه هر هفته تکرار شده اند ! از سایز شلواری که هی بزرگ و کوچک شد . از رفت و آمدهای بین قاره ای . از اسباب کشی . از نطق های غررررای هنگام دردودل . از اعتماد این همه عمیق حتی موقع دوئل ! )

حق همیشه با من بوده و هست ، و این قوت قلبه برای امشبم . پرهیز از آدمیزاد تنها روش موثر تمام تاریخه . تنها راه جلوگیری . تنها نمونه ی موفق تمام قرون .  آدمیزادی که آهسته از در رد می شه و میاد یواشکی یه گوشه ای می شینه و بعد بی سر و صدا راهش رو می کشه و می ره البته ، کم خطرتره ! خطر از این سمت میاد ! از آدمایی که حمله می کنن ! هجوم میارن به مبل راحتیِ توی هال ، برای کشف نوع خاصی از آدمیزاد لابد ، که کمتر دیده اند ! قانع نمی شن ! و دست آخر قانع ات می کنند .

( ولی دوباره حق با من بود ! هجوم آدمیزاد به میز شام ، تنها برای سنجش قوای جسمانی ست و از تبعات اش قطعن سقوط  محسوس توست به دره ای پرت تر از قبل ، نزول روانی توست به تخت های یک نفره و انفعال بیشترت در عصرهای زمستانی که در راه است . شب های گاهی گریه با دل سیر.  شب های بدون فیلم . بدون شعر . بدون صدا . بدون تصویر . )

من امشب به عمق ماجرا پی بردم و به شکل غم انگیزی از چشمم افتادی . متاسفم رفیق !  متاسفم که مناسبات انسانی تان را درک نمی کنم . که شکل های خاصی از تن و شکل های خاصی از روان برای من ناشناخته اند . متاسفم که جواب خیلی از سوالات این همه ساله غلتیده بود در "عمق ماجرا" ! حق با تو بود ! مثل کسی که توی رختخواب عق می زنه و از شدت سرگیجه نمی تونه تا دستشویی بره حتی ، و زردآب تلخی آغشته شده با موهاش و صورتش و شانه هاش و دست هاش و بالش اش و ملافه هاش و رسوب کرده حتی تا مغز ! حق با تو بود ، اگر که با صدای بلند فریاد می زدی : دور شو از من ، دور شو !

امشب ولی باید خودم رو جمع و جور کنم ... عمق ماجرا چیز جدیدی نیست . چه خوب که تنها م ... وقتی که هی تازه تازه از عمق به سطح میام و دوباره از سطح به عمق می رم و دوباره گیج می خورم بین زمین و هوا ! امشب چه خوب که تنهام ....

 (( حس می کنم که یکی منو برده بوده تاتر گلریز و من بی جهت با اطوار روشنفکرانه ای منتظر اجرای "برداشت آزاد از دریاچه ی قو" بودم ! حالا می فهمم که چقدر مضحک به نظر می رسیدم ! حالا می فهمم که چرا این همه سوال داشتم ! چرا بیلیت اش ارزون بود ! چرا خرتوخر بود ! چرا موقع اجرا همه با هم حرف می زدند ! چرا من بازیگرارو نمی شناختم ! چرا این قدر .... چرا این همه ....

چرا ؟ واقعن چرا ؟ ))

 

* نام رمانی از جان آپدایک

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت بیست و هفتم

 

هذیان های روز پنجمِ درد

سر-نوشت : بخش های داخل گیومه از علی مسعودی نیا برای خواهرش بهار/بهمن ماه 87

 

"گیج‌تر از نگاهی که لیز می‌خورد بر این پنجره‌ی باران زده / مرور اورادِ استخاره به ایاک نستعین /عاشورایی که به حلق‌ام کوبیده در شبِ اربعین / و بعد کمی دیوانگی مثلن / مثلن پنج‌شنبه / صندلیِ خالیِ کنارِ پنکه / دبستانِ بسته / کسالت‌های کال / منزوی‌های غزل / طوطی‌های تنها / گوش‌واره‌های بدل / برو...برو تماشا کن که شهر، شهرِ فرنگ است / تهران بدونِ تو منگ است "

 

تهران بدون من تهران نمی شود . و بدون تو برای من تهران نمی شود . تماشا کردم علی ! هرچه تماشایی بود ولی تماشا بدون تهران ، بدون تو برادر ! تماشا نمی شود . بیا دوباره از سرِنو بخوان از غزل های منزوی . بیا "روژه" ! بیا که دبستانم جمعه ها برای تو باز است . بیا که تنهاتر از طوطی های سبز خوابم به دیوار ناسور قفس . بیا که سَوای سه شنبه های اربعین ، روزهای زهری ام کسالت یک باغ نارنج کال ، و انتخاب هربارم از میان قیچی و کاغذ و سنگ ، سنگ است و تهران بدون تو منگ است !


"رشته‌رشته‌های اعصاب‌ام می‌پرد مدام / پلک‌هایم می‌پرد مدام / شعر از حواس‌ام می‌پرد مدام / سرت با آرام‌بخش‌های من که درد نمی‌رود از یادش که / همیشه بی‌جنبه‌ای از گیلاسِ دوم به بعد می‌خوابی که / که طاقت‌ام نمی‌کشد کم کنم از گیلاس‌های روی میز که / نوشابه‌های زرد / مزه‌های تند / خنده‌های گس / تلفیقی از شکر و نمک در فضایی ملس / افلیج‌‌ می‌شوم از بیخ / تکرارِ ضربِ فاصله لنگ است و، / تهران بدونِ تو منگ است "


حالا چطور ؟! حالا که پرش های اعصاب مختلط "من" زمین لرزه های مجازی تخت همسایه است ! حالا چطور ؟ حالا بگو که چه فرق می کند برای سردردهای به هر بهانه ای ، ادویل های آبی علی یا جوشانده ی بهارنارنجِ بهار ، در صبح های منگ الکلی ؟! کم کن از تمام گیلاس های همه جا گیلاس تلخ مرا ، بگو به حلق که بریزم این همه تلخی را ؟ که لبم تلخ است . چتری های بی نمکم تلخ است . انگشت های رنگی ام و رنگ چشم های دیوانه ام ، تلخ است . بگو کجای میز بریزم این همه تلخی را ، کجای کلاه تو ؟  که حس می کنم این بار تکرار ضرب فاصله باز هم لنگ است و تهران بدون تو منگ است


"زیبا! / کثافت! / لجن! / عیشِ زبان‌درازی‌ام را که می‌بری که می‌بری... / شوخیِ بد‌آوازی‌ام را که می‌بری که می‌بری... / خرسِ هم‌بازی‌ام را که می‌بری که می‌بری... / می‌بری خودت را از قیافه‌ام / از کبودی‌های صورت‌ام / از شراب / انگور / از غذاهای دست‌نخورده‌ی هفت سور / از شعرهای مسروقه / خنده‌خنده‌های پنهانی / لپ‌های باد کرده / می‌بری خودت را از رمزهای مشترک: / Sous-vetment / زیبا / پَتک... / دیگر نمی‌آید کسی دنبالم که نمی‌آید کسی / دیگر نمی‌رساند کسی که نمی‌رساندم کسی / همیشه جا می‌مانم از سفرهای تو: / این ناله‌های پیش از انتحارِِ نهنگ است / و هی بدونِ تو تهران… / تهران بدونِ تو منگ است… "


علی ! سووتمان ! زیبایی ام سووتمان ! و شعرهای مسروقه ام سووتمان ! و خرس های هم بازی ام سووتمان ! تمام اعصابم سووتمان ! تمام روز و شبم را هم که سووتمان ! بگو کجای سفر جامانده ای که برگردم سرخط ! تو را برسانم به هرکجا که عشق ات بود . خودم را هم از همان جا به بعد سووتمان ...

 این ناله های پیش از انتحار نهنگ است ولی چه حیف ! که تهران بدون من ... تهران بدون من . و همیشه تهران بدون من . و هیچ وقت تهران بدون من . و برای هیچ کس تهران بدون من ...

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت بیست و ششم

 

تز : رنج های خلاق - آنتی تز : نداریم - سنتز : تو بگو !

 

 

آدم می بُره ! می دونی ؟! می بُره !

از خودش پرسیده "آیا بهاره فریس آبادی تحصیلاتش از فوق دکترا هم بالاتر است ؟"  بعد خودش جواب داده: "آره" !!!!

بعد پرسیده "آیا بهاره فریس آبادی همون مادونای تابلوی رافائله ؟" جواب داده : " یو آر ثِ  وینر ! "  ( !!!! چرا ؟؟؟؟؟ توو چی ؟؟؟ )

بعد از من خواسته که تایید کنم که ما دو تا ، با هم ، هم مدرسه ای بودیم توی شاهرود !!! خب چرا آخه من باید تایید کنم ؟ چی باعث شده که همچین توقعی از من داشته باشه؟!

آدم می بره ! می دونی ؟ بریده ام ...

می گه : می خوام برم . می گم : باشه ، خوش باشی . از فرداش هفت روزه هفته هست ! همه جا هست !  می گم : ببین ! دل تنگت شدم انگار ! می ره . انقدر دور می ره که هیچ اثری ازش نباشه !

می گه : بیا انگار نه انگار ! می گم : اووووکی . می گه : می خواستم امتحانت کنم ! دیدی نامردی ؟  می گم : شوخی کردم ، می خواستم ببینم جدی گفتی یا نه ! می گه : شِت ! دیدی این کاره نیستی ؟؟؟؟ ( کدوم کاره دقیقن ؟ )

بریده ام !

 بِت لبخند می زنم ، می گی : عصبانی نشو ! قربون صدقه ت می رم ، می گی تو که زن محترمی بودی !!! می گم این ویدئو رو نگا کن ! می گی این چه شعریه ؟! می گم اینا "دیوار نوشته اند " می گی طبق نشانه شناسی سوسور(!) اینا شعراند ، و از 5 سطر بالا فقط یکی ش رو از خودت درآوردی . 2 تاش رو توی خواب دیدی ! یکی ش رو از روی زن همسایه تون نوشتی ! یکی ش هم "مال منه" !!! نقاشی لوسین فروید رو می ذارم روی صفحه ام ،  می آی نقدهای بابابزرگش رو روی نقاشی یارو می کنی و از کل اون مقالات و نظریات " والبته نقاشی نوه هه " ،  به این نتیجه می رسی که من با گاو نهایتن دو کروموزوم فرقمه ! – البته این رو نمی تونی اثبات کنی  ، چون اون چیزی که با گاو دو کروموزوم فاصله داره نخودفرنگیه !!! –

آدم می بره ! این از رفیقامون اینم از فِرِندامون !

حق اش بود موضوع پایان نامه ام رو عوض می کردم ! حق اش بود "کِیس های " حاد این روزها روندیده ، نشناخته ،  مطالعه نکرده ، نمی رفتم سروقت "رنج های خلاق" ! فقط رنجی هستند در ادامه ی رنج های تکراری . رنجی در ازای هیچ و نهایتن "هیچی" درازای این همه رنج ! این رنج ها من رو کرخت می کنند ! پَسیو ! مبهوت ، نه حتی متحیر !

سرد . سرد . سرد .

  راست می گفت این "خدادادیِ" زبون بسته ! "رنج خلاق یعنی چی ؟" خلاق کدومه ؟ اینا فقط رنج اند ! فقط رنج

 





کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت بیست و پنجم

 

مرا راه صوابی بود گم شد/... مرا گویی کجایی؟ من چه دانم؟

 

همه چیز از دست های بی ربط  ، به شعارهای روی دیوار ، در محله ی شاپور شروع شد . از عکسی سیاه و سفید که مادرم را روی پای پدرش ثبت کرده است ، حوالی بهارستان . از داوود مقامی مرحوم ، که به شکل مرموزی از اقوام ما بود ، و جدن معتقد بود که : " گر چنگ و نی و تار نبود ... و ... گر زن و باده مددکار نبود " ... بگذریم ، من اهل مناسبات فامیلی نیستم .

 از دیزی سنگی بی ربط به فست فودهای بین راه در جاده ی کرمانشاه – همدان شروع شد . اتوبوس های شرکت واحد ... از اینکه فقط گلریز ایستگاه قرارمان را می دانست و این نشانه ی خوبی بود ! نشانیِ بی ربطی از کوچه هایی که قرار بود بعد از این در شعرهای من دور بزنند .

همه چیز از مبانی هنرهای تجسمی رد شد . اعضای هیئت مدیره شرکت شما ، و منشی قدکوتاه دکتر یادگاری ، که مدام منتظر ساعت هفت بود . تمام زخم ها از خوره های هدایت می گذرند . تمام اتوبان ها از کنار بالش من . و رویاها ، از سبیل مردهایی که در عوالم خواب و بیداری برای تو از شیخ صنعان و شیخ بهایی و مقبره ی شیخ های دیگری ...  بگذریم . من زن خیالبافی نیستم !

همه چیز از ربط میان سینه بندهای خیس ، آویز به جارختی ، و تشت های برگشته ی گوشه ی حمام شروع شد . همه چیز از انعکاس آینه بر درهای کمد ، حوالی هشت صبح ، و پسری نابالغ با ژاکت بنفش کنار دکان تکبیری . کوه در معانی دیگری به غیر از کوه ! و کوچه ی بن بستی درست قبل از میدان دربند ...

از شروع اش زمان زیادی گذشته است اما ،  در هرچه از کنکاش بی وقفه ات در چشم های من به دست آمد ، نقطه ای سیاه هست که مهم نیست . از هرچه در بلع پیوسته ی کلمات ، در صبحی ناشتا به ذهن تو رسید ، نقطه چین های بی موردی هست ، که مهم نیست . از هرچه در مرور بی اختیار گردنم از نوار مغزی ات گذشت ، خال سیاه تنهایی هست ، که مهم نیست ...

من ، زن نوستالژیکی هستم . و طبق نشانه شناسی های معتبری که فقط تو "می دانی" ! روسری های قرمز رنگ را برای مترجمان زبان عرب سر می کنم ، و روسری های زرد را برای اساتید نقاشی دیواری .

تو از سوسور چه می دانی جانم ؟ از لکان چه می دانی ؟

 

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یادداشت بیست و چهارم

 

تهران دست خودش نیست ! ... باور کن

 

پیاده رَوی های این اطراف همیشه خاکستری ست . سالن های سینما همیشه خاکستری ست . پل های زیرگذر ، روگذر و عابران پیاده حتی همیشه خاکستری ... بهار ، تابستان و دوباره بهار حتی ، همیشه خاکستری ست .

چسبیده ام به نیمکت سرد روبه روی درهای خروجی غرب . سانس بیست وسه و سی تمام شده است و گمانم ، از صورت غمگین تو با نارنجی تند نمی گذرد ...چشم هایم اما خیره به زن هاست ... زن های کاسته شده در کلمات . زن های کمرباریک با سینه های درشت ، زن های ملیح با لبخندهای متینِ سربه زیر ، شهرزادهای گیسو کمند با مادرانه های مهوع شان ! خواهرانه های تکراری ، در تَق و توقِ آدامس های اُربیت بدون شکر ، و چکمه های معطل منتظر از اواخر شهریور ... تهران شبیه دنیا نیست ... و این زن های شبیه هم ، شبیه هیچ کس اند ! تنها صورت تو با نارنجی تند از خیالم نمی گذرد . یکی با اخم ، یکی خیره به چشم های من ، وقتی برای خاموش کردن چراغ می روم ... تهران شبیه دنیا نیست و ماتم اش آهسته سُر می خورد به کفش های پیاده روی ت ، به روسری های رنگی ت و سر می رود از آب انار ترش تو با گُل پر زیاد .
تهران شبیه دنیا نیست ، اینجا دست خودت نیست اگر رفاقت ات چیزیست ، شبیه مزه ی ترکیبی عرق با دیازپام ده ! دست خودت نیست ، باید مخفیانه قی کنی در جوب های پهن خیابان پهلوی و سیگار شریکی بعدی را جایی حوالی فرشته روشن کنی ، از نو ... تهران همیشه چیزی ست شبیه تو ! شبیه اتاق های مشترک مان . شبیه مشق نوشتن با لذت درون قفس ! شبیه نوشابه ی نارنجی در سربینه ی حمام های عمومی ، و شلوارهای گرمکن قهوه ای با سه خط موازی که می رود تا دور ، دور ، و رهایت نمی کند هرکجای زمین که نفس بکشی .
تهران شبیه دنیا نیست . و این ماتمی که حل می شود هر روز در چای صبحانه ، و قرص های آبی ریزی که فرو می دهیم به زور ، شبیه دنیا نیست . ما به شکل حیرت آوری شبیه هم شده ایم و به شکل حیرت آوری ، در کادرهای بسته ی تن مان مجسمه های بلاهتی را حمل می کنیم که هیچ کجای دکوراسیون شهری جا نمی شوند ! هیچ کجای این زمینه ی خاکستری زیبا نمی شوند . باور کن خواهرجان . باور کن .

 

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهاره فریس آبادی در شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





........................ مطالب قدیمی‌تر >>

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by dabestanebasteh
This Themplate By Theme-Designer.Com


مدیر وبلاگ: بهاره فریس آبادی

پیوندها


آرشـــــــــیو